نوشته های عرفان نظر آهاری
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست
***
اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
***
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!
جوجه تيغي دلم
قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود
بيا پشت آن پنجره
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
عكس هاي يادگاري
خانه های تنگ و نقلی
کوچه های مهربانی
پنجره سرشار از گل
بوی خوب شمعدانی
پیرزن با غصه هایش
قل و قل یک سماور
یک گلیم پاره پاره
یک کلون خسته بر در
***
پیر مرد و گیوه دوزی
کنج تاریک مغازه
چشم بی سو، سوزن و نخ
آخ دستش! زخم تازه
***
دختر و قلاب بافی
دختر و دستان کوچک
دربساطش می فروشد
لیف و لبخند و عروسک
***
یک دکان جنس عتیقه
آینه ، سرخاب ، سرمه
دست بند اصل نقره
روسری،منجوق، ترمه
***
یک تنور و مردم ده
بوی نان ، بوی کلوچه
باز زن های محله
آش نذری توی کوچه
***
عکس های یادگاری
خاطرات خوب یک ده
می روم جامانده اما
جنگل و ماسوله و مه
با من تماس بگير، خدايا
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،
آن وقت من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...
اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگیری سگس باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگس نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود.
اما زخمي در پهلو دارم.زخمي که به دشنه اي تيز پدر برايم به يادگارگذاشته است.
هزار سال است که تز زخم پهلوي من خون مي چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصيت کرده است که هرگز براي نوشدارو برابر هيچ کي کاووسي گردن کج نکنم و گفته است
که زخم درپهلو وتير در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از کسان.
زيرا درد است که مرد مي زايد و زخم است که انسان مي افريند
پدرم گفته است:قدر هر ادمي به عمق زخمهاي اوست.پس زخمهايت را گرامي دار.
زخمهاي کوچک را نوشدارويي اندک بس است.تو اما در پي زخمي بزرگ باش که نوشدارويي شگفت بخواهد.وهيچ نوشدارويي شگفت تر از عشق نيست
و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.او که نامش خداوند است.پدرم گفته بود که عشق شريف است وشگفت است
و معجزه گر.اما نگفته بود که عشق چقدر نمکين است.و نگفته بود او که نوشدارو دارد دستهايش اين همه از نمک عشق پر است.
و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بيشتر مي پاشد!
زخمي بر پهلويم است وخون مي چکد و خدا نمک کي پاشد من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان که مي رقصم!
من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم.زيرا به يادم مي اورد که سنگ نيستم
چوب نيستم خشت و خاک نيستم که انسانم.....
پدرم وصيت کرده و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما نه.زيرا اگر زخمي نباشد
دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي
عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي خدايي نخواهي داشت......
دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم که اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است
ميراث پدر عليه السلام!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت :نه هرگز همسري ام را سزاوار نيستي؛تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را؛به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد نه بلندي كوهها.
پسر نوح گفت :اما آنكه غرق ميشود خدا را خالصانه تر صدا ميزند، تا آنكه بر كشتي سوار است.من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم ؛در دل مرگ وسهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت:ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد.در آن هول و هراسي
كه تو گرفتار شدي هركفري بدل به ايمان ميشود.آنچه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود،پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت آنان كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدارو مريض دارند
كه به بادي ممكن است از دستشان برود.من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيده ام كه با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم .
خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آنرا از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت:باري تو سركشي كردي و گناهكاري .گناه تو هرگز بخشيده نخواهد شد .
پسر نوح خنديد وخنديدوخنديد وگفت:شايد آنكه جسارت عصيان داشته باشد شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن نيز داده باشد.
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و گفت شاید، شاید پرهیز گاری من به ترس و ترديد آغشته باشد اما عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر ،مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت به اين درخت نگاه كن،به شاخه هايش .پيش از آنكه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.
گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛من اينگونه به خدا رسيدم.راه تو اما زيباتر و مطمئن تر است دختر هابيل.
پسر نوح اين را گفت و رفت .دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد
و سالهاست كه منتظر است وسالهاست كه با خود مي گويد :
آيا همسريش را سزاوار بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیامبری و درختی و جوانی در جوار هم بودند. پیامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو و جوان نامی نداشت، او شهیدی گمنام بود.
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد. سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت، (بیآنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو میخواهم، شفایش را.
و به شتاب، آبی روی سنگ شهید پاشید، (بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر درخت بست، (بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود، رفت. او میدانست که فرصت چقدر اندک است. پیرزن در جستجوی استجابت دعا میدوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را مینگریستند.
درخت به پیامبر گفت: چقدر بیقرار بود! دعایی کن، ای پیامبر، پسرش را و شفایش را. و پیامبر به شهید گفت: چقدر عاشق بود! دعایی کن، ای شهید، پسرش را و شفایش را. و هر سه به خدا گفتند: چقدر مادر بود! اجابتی کن، ای خدا، دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیکر پیرزنی را بر روی دست میبردند، مردم؛ با گامهایی شمرده، بیهیچ شتابی.
و آن سوتر، پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز میکرد؛ سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و پسر اما نمیدانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمیدانست که چرا سنگ شهید خیس است و نمیدانست این جای پنچ انگشتِ کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کردهاند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسمش اسکندر نبود؛ اما دنبال آب حیات می گشت. شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبر ها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت. دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس و پشتش را بگردد؛
نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود. حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛ و می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد، جاودانگی را اما نه. او ولی در جستجوی همین بود، همین جاودانگی که نمی شد پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت، دیوارهای دیروز بود. از پیش رو اگر می رفت دروازه های بسته فردا.اما او روی یک وجب اکنونش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند این زمین بالا رفت. برج بارویی که خشت و گلش از لحظه بود.
زمان دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و هر چیزی را نا پایدار و بی دوام میکرد. زمان به همه چیز پایان؛ و او بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان!
او هر روز از از دیوار های زمان بالا می رفت و هر بار مایوسانه می افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیافتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
دستم را می گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می بری؟
آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
اما او پاسخی نداد و از دیوار زمان با شتاب پایین آمد و رفت و با اشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.
هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد.
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دنیا بیستون است,اما فرهاد ندارد؛وآن تیشه هزاران سال است که در شکاف کوه
افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر
این سینه ی سخت وستبر نمی کند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند شیرین دوستت ندارد وجهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن.عفریت فرهاد کش دروغ می گوید.زیرا که تا عشق هست .
شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و نا هموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت
وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
ما فرهادیم ودیگران به ما می خندند.ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم"از ملکوت تا مغاک.عشق,شیر و عشق,شکر"عشق,قند و عشق
عسل"شیر و شکر و قند و عسل عشق,نه در دست شیرین
که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در این بیستون مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ وصخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو...وگرنه شیرین بهانه است.
ما می رقصیم وبیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد.بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمی دانند
خسرو ما چقدر شیرین است!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شايد آنكه جسارت عصيان داشته باشد شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن نيز داده باشد.
پيش از آنكه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.
گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛من اينگونه به خدا رسيدم.راه تو اما زيباتر و مطمئن تر است دختر هابيل.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شايد آنكه جسارت عصيان داشته باشد شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد فرصت بخشيده شدن نيز داده باشد.
پيش از آنكه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.
گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛من اينگونه به خدا رسيدم.راه تو اما زيباتر و مطمئن تر است دختر هابيل.
آرش گفت: زمين کوچک است. تير و کماني مي خواهم تا جهان را بزرگ کنم. بهْآفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي کمان. بهْآفريد کماني به قامت رنگين کمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.
کمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْآفريد گفت: از اين کمان تيري بينداز، اين تير ملکوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما کمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي که عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْآفريد گفت: کاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد که کمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري که هزاران سال است مي رود.
هيچ کس اما نمي داند که اگر بهْآفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید!
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است.
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .
از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است.
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند...!
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی پاره کردی
. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت ...بوی خدعه و نیرنگ.
از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی .
زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت.
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست.
و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت .
اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن فرشته ساده است و خط خطی است
سر به زیر و یک کمی خجالتی است
بوی سیب می دهد لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی است
گوشواره هایش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قیمتی است
سرمه های نقطه چین چشمهاش
ریزه هایی از طلاست،زینتی است
تکه ای بهشت توی دستش است
خنده های کوچکش قیامتی است
دشمنی همیشه در کمین اوست
دشمنش بد و حسود و لعنتی است
هاج و واج مانده روی این زمین
او فرشته ای غریب . پا پتی است
آن فرشته راستش خود تویی
قصه فرشته حکایتی است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1. پشت آن پنجره
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1. از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد
*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد
*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد
*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید
*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور
*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟
*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،
آن وقت من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم حال می کند.
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچک من را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها
که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد.
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر
دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .
خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .
بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم .
اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت.
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد .
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ،
دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ،
چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ،
گریه نمی کنم تا تمام نشود ،
می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف !
این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه
شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم
و دیده می شویم ،
اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف !
کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی
تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ،
مثل هوا که ناپدید است ،
مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن بت گریه میکرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را براورده.
زیرا شادمان نمیشد از پیشکشهایی که به پایش میریختند. و قربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش میکردند. بت بزرگ گریه میکرد.زیرا میدانست نه بزرگ است. و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه میخواستند و او از خدا. همه برای او میگریستند و او برای خدا.
اوبتی بود که بزرگی نمیخواست. عظمت و ابهت نمیخواست. نام نمیخواست و نشان نمیخواست. او گریه میکرد و از خدا تبر میخواست. ابراهیم میخواست. شکستن و فروریختن میخواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمیکرد.
هزاران سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سر انجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست. بلند تر از هر روز. زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
خدایا خدایا خدایا چگونه بتی میتواند بر خود تبر زند؟
چگونه بتی میتواند خود را در هم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد...
....
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
مردمان گفتند این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده. پس نامش را از یاد بردند.تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد دادند.
و دیگر کسی نام او را نبرد،نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوز هم صدای شادی او به گوش میرسد،صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید.
صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حوا هر روز کودکی به دنیا می آورد و فردا او را به خاک می سپارد حوا می داند زندگی درنگی کوتاه است و این درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می دارد زیرا خدا این گونه دوست دارد.
حوا فرزندش را به خاک می دهد امیدش را اما نه و هر روز که از گورستان بر می گردد خاک پیراهنش را می تکاند دست هایش را از مرگ می شوید رو به روی آینه تمام قد آسمان می ایستد سینه ریز ستاره اش را به گردن می آویزد و گوشواره های حلقه ی ماه نشانش را به گوش می کند سرخابی از شقایق به گونه می مالد و عطری از زندگی به پیراهنش می زند چندان که جهان خوشبو می شود.
و آن وقت تنورش را روشن می کند و نان می پزد و سفره ای به پهنای جهان می اندازد و فرزندانش را بر سر سفره می نشاند می گوید و می خندد و زندگی را لقمه لقمه در دهانشان می گذارد.
حوا هر روز جهان را جشن می گیرد و در هر گوشه ای برای هر فرزندش شمعی روشن می کند هر چند می داند که فردا شمع او خاموش خواهد شد.
او هر صبح با خورشید طلوع می کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود او پا به پای این دایره این هستی میرقصد و مرگ را پا به پای زندگی می خندد.
حوا مادر من است که حتی قرن ها نمی توانند بر پیشانی اش چینی بیندازد او هنوز همان بانوی بهشتی است با قامتی استوار و چشمانی که مثل اولین روز خلقت می درخشد.
هر مرگ هدیه ای سر به مهر است و حوا بی آنکه آن را بگشاید با اشتیاق از خدا می پذیرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هيچ كس وسوسهاش نكرد، هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد، ايستاد. انگار ميخواست چيزي بگويد. چيزي اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛ زيرا كه اشتباه كردي. اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي؛ و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد.
شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند. شيطان موجود بيچارهاي بود كه در كيسهاش جز مشتي گناه چيزي نداشت.
او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند، او رفت تا كودكانه اشتباه كند.
او به زمين آمد و اشتباه كرد، بارها و بارها. اشتباه كرد مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بياجازه باز ميكند، يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مياندازد. فرشتهاي سر به هوا كه گاهي سُر ميخورد، ميافتد و دست و بالش ميشكند.
اشتباههاي كوچك او مثل لباسي نامناسب بود كه گاهي كسي به تن ميكند. اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت كرديم. سنگهاي ما روحش را خطخطي كرد و ما نفهميديم.
اما يك روز او بيآن كه چيزي بگويد، لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد؛ دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرندهاي كه به آشيانهاش پر ميگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع ميكند، صدايش را ميشنوم؛ زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز ميخواند.
عرفان نظرآهاري
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب به آسمان نگاه كن
گفتند: چهل شب حياط خانهات را آب و جارو كن. شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را رُفتم و روييدم و خضر نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم. گفتند: چلهنشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان برخواهي رفت و ...
و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله كوچك تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كردهام.
گفتند: دلت پرنيان بهشتي است. خدا عشق را در آن پيچيده است. پرنيان دلت را واكن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود.
چنين كردم، بوي نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بيآن كه باخبر باشم، شيطان از دلم چهل تكهاي براي خودش دوخته است.
به اينجا كه ميرسم، نااميد ميشوم، آنقدر كه ميخواهم همة سرازيري جهنم را يكريز بدوم. اما فرشتهاي دستم را ميگيرد و ميگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من ميدهد و ميرود.
راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای شما جا نداریم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم